تبليغاتX
ღஜقاصدکღஜ


ღஜقاصدکღஜ

اگر بر جای من غیری گزیند دوست،حاکم اوست...خوش اومدی

 

 

 به دنبال خدا نگرد ...

خدا در بیابان های خالی از انسان نیست...

خدا در جاده تنهای بی انتها نیست ...

خدا در مسیری که به تنهایی آن را سپری می کنی،نیست...

خدا آنجا نیست ... دنبالش نگرد!!

خدا در نگاه منتظر کسی است که به دنبال خبری از توست.در قلب کسی است که برای تو

می تپد.خدا در لبخندی است که با نگاه مهربان تو جانی دوباره می گیرد.خدا آنجاست...

خدا در خانه ای است که تنهایی در آن جا نیست٬در جمع عزیزترین هایت است.خدا در دستی

است که به یاری می گیری و در قلبی است که شاد می کنی٬در لبخندی است که بر لب می نشانی.

او جايي است كه همه شادند٬جايي است كه قلب هاي شكسته اي نمانده....

خدا نزديك تر از آن است كه فكر مي كنيم.در فاصله ي نفس هاي من و توست كه به هم آميخته

و در قلبيست كه براي تو مي تپد... در ميان گرماي دستان ماست كه به هم پيچيده...

خدا اينجاست همسفر مهربان من   ....   اينجا

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 25 شهریور1388ساعت 4 توسط ღوفاღ| |

 

 عشق هرجا که رو کند،آنجا خوش است

 

گر به دریا افکند ،دریا خوش است

 

گر بسوزاند در آتش دلکش است

 

ای خوشا آن دل که در این آتش است

 

تا ببینی عشق را آیینه وار

 

آتشی از جان خاموشت برآر

 

هر چه می خواهی به دنیا بنگر

 

دشمنی از خود نداری سخت تر

 

عشق پیروزت کند بر خویشتن

 

عشق آتش می زند در ما و من

 

عشق هستی زا و روح افزا بود

 

هرچه فرمان می دهد زیبا بود

 

 

 

 

 

 باز تنها شده ام به چه اندیشه کنم؟

 

به اتاقی که برایم چون گور تنگ وتاریک وسیاست

 

یا به آن خاطره ها که برایم چون دریاست

 

باز تنها شده ام به چه دل خوش سازم ؟

 

                                                 به سراب بی آب؟؟!!

 

 

http://files.myopera.com/ahadpop/cartpostal/bi-kesi.jpg

 

 

نوشته شده در شنبه 14 شهریور1388ساعت 12 توسط ღوفاღ| |

 

       

 

باید تو رو پیدا کنم شاید هنوز هم دیر نیست


تو ساده دل کندی ولی تقدیر بی تقصیر نیست


با این که بی تاب منی ، بازم منو خط می زنی


باید تو رو پیدا کنم ، تو با خودت هم دشمنی

 

کی با یه جمله مثل من ، می تونه آرومت کنه


اون لحظه های آخر از رفتن پشیمونت کنه


دل گیرم از این شهر سرد ، این کوچه های بی عبور


وقتی به من فکر می کنی ، حس می کنم از راه دور

 

آخر یه شب این گریه ها ، سوی چشامو می بره


عطرت داره از پیرهنی که جا گذاشتی می پره


باید تو رو پیدا کنم ، هر روز تنها تر نشی


راضی به با من بودنت حتی از این کمتر نشی

 

پیدات کنم حتی اگه پروازمو پرپر کنی


محکم بگیرم دستتو ، احساسمو باور کنی


باید تو رو پیدا کنم شاید هنوز هم دیر نیست


تو ساده دل کندی ولی تقدیر بی تقصیر نیست


باید تو رو پیدا کنم ، هر روز تنها تر نشی


راضی به با من بودنت حتی از این کمتر نشی ...

 

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 4 شهریور1388ساعت 22 توسط ღوفاღ| |

 

     

  

 

زبانم را نمی فهمی،نگاهم را نمی بینی

 

ز اشکم بی خبر ماندی و آهم را نمی بینی

     

سخن ها خفته در چشمم،نگام صد زبان دارد

 

سیه چشما!مگر طرز نگاهم را نمی بینی

 

پریشانم!دل مرگ آشیانم را نمی جویی

 

پشیمانم!نگاه عذر خواهم را نمی بینی

 

گناهم چیست جز عشقت؟ روی از من چه می پوشی؟

 

 مگر ای ماه ! چشم بی گناهم را نمی بینی؟

 

عكس و تصاویر زیبا برای زیباسازی وبلاگ شما -------------- بهاربیست دات كام ------------- BAHAR-20.COM ------------ عكس تصاویر زیباسازی وبلاگ فارسی

 

سلام دوستای گلم

 

ولادت با سعادت حضرت مهدی(عج) رو به همه ی شما تبریک میگم.هم

 

 چنین آغاز لیگ نهم که امید وارم لیگ امسال هم چون سال قبل

 

 پر هیجان و با حال باشه!!!به امید قهرمانی تیم محبوبم و یا ..."سپاهان"

 

 

نوشته شده در جمعه 16 مرداد1388ساعت 18 توسط ღوفاღ| |

  

پرچم کمک داور سرنوشت مدت هاست که به علامت آفساید ماندن شادی هایم بالاست.نتیجه ی

سرنوشت من و زمستان با هم به تساوی کشیده شده ، در حقیقت بازی به نفع تو تمام شد.

تقدیر،قانون گل نهایی را منحل کرد تا مبادا تو با گل لبخندت دروازه ی سکوت را بشکنی.سرنوشت

حتی ثانیه ای وقت اضافی برای باز پس گرفتن انتقامم از غم تو منظور نکرد.قلبمن بیشترین گل را

 از تو خورده.تو دروازه ی قلبم را با مهارت عجیبی گشودی و ترجیح دادی که دروازه ی سکوتم هم

چنان بسته  بماند.شنیدم که تکل از پشت کارت قرمز دارد.نمی دانم آن زمانی که سرنوشت به

تنها بخش باقی مانده از آرزوهای من پشت پا زد،داورها کجا بودند؟

هیچ کس حتی کارت قرمز هم نشانش نداد.چرا هیچ داوری خطاهای سرنوشت را نمی بیند!!!

سکوت تو خطای مسلمی است که پنالتی دارد. مدت هاست که تو دفاع آخر یا همان عقل مرا

به شدت مصدوم کرده ای.یاد تو دائم با ضربه های آزاد درست کنار دروازه ی قلبم آتش به جانم

می زند.حقا که دروازه ی خد را خوب بستی و نقطه ی دل ضعیف و رسوای مرا یافتی.قضیه

یک کرنر ساده نیست،تو از همه طرف به من گل زدی!!

درد دل هایم را به اوت نزن!به خدا اینها شوت های هوایی یک نفس نیست،ضد حمله هم نیست،

که دفعشان کنی!!نگذار فراغ تو در همین بازی نخست از دور شرکت کنندگان در مسابقه ی زندگی

جام پیکار حذفم کند.تو چه آسان مرا از اوج جدول آرامش به دسته آخر دلواپسی فرستادی.

من فقط از تو گل خوردم!!حالا که درکم می کنی با مهربانیت برایم از تقدیر آوانتاژ بگیر....

یاد تو در بین نود دقیقه صبوری و تحمل هم رهایم نمی کند.تو را به خدا تجدید نظر کن.

تو دیگر کارت قرمز نشانم نده . کسی که خودش یک کارت زرد هم ندارد،آنقدر مهربان است که

گمان نمی کنم به کسی که خطاهایش تنها دیوانگی است قرمز نشان دهد.

محرومم نکن!!بگذار تماشایت کنم تا زندگی کنم.من با دیدن تو زمین دنیا و توپ تقدیر را خواهم

بوسید و با افتخار به عنوان پیش کسوتی در عشق برای همیشه با جام زندگی خدا حافظی

خواهم کرد.

 

 

 

نوشته شده در شنبه 6 تیر1388ساعت 22 توسط ღوفاღ| |

خدايا ....

راهي نمي بينم و آينده پنهان است

اما مهم نيست

همين كافي است كه تو همه چيز را مي بيني و من تو را

خدايا ....

در اين دنيا پيوسته در معرض نابودي و هلاكت و مرگ هستم

در دل مي گويم:

((خدايا به خاطر بندگانت معجزات بي شماري مي كني

پس به نجات من هم بيا....

مرا آن موهبت بخش كه در تو زندگي كنم

پيش بروم و نفس گسيخته را بكشم

مبادا كه از ياد برم تو پناه و آسايش من هستي

مرا در اوقات تنهايي و نيازمندي تنها مگذار

اي رحيم و بخشنده "مرا درياب "....))

 

نوشته شده در چهارشنبه 27 خرداد1388ساعت 15 توسط ღوفاღ| |

 

بوی باران، بوی سبزه ،بوی خاک

شاخه های شسته، باران خورده، پاک

 آسمان آبی وابر سپید

برگهای سبز بید،عطر نرگس، رقص باد

نغمه ی شوق پرستوهای شاد

خلوت گرم کبوترهای مست

نرم نرمک می رسد اینک بهار

خوش به حال چشمه ها و دشت ها

خوش به حال دانه ها و سبزه ها

خوش به حال غنچه های نیمه باز

خوش به حال دختر میخک که می خندد به ناز

خوش به حال جام لبریز از شراب

ای دل من،گرچه در این روزگار

جامه ی رنگین نمی پوشی به کام

باده رنگین نمی بینی به جام

نقل و سبزه در میان سفره نیست

جامت از آن می که می باید تهی است

ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم

ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب

ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار

گر نکوبی شیشه ی غم را به سنگ

هفت رنگش می شود هفتاد رنگ

 

وقتي كه به گذشته نگاه مي كني سال هاي رفته چون لحظاتي زود گذر از مقابل چشمانت عبور

مي كند.شايد تلخ و شايد شيرين....اما چه نيك است اگر در اين بهار دل انگيز دلت را بهاري كني و

امسال را آن گونه آغاز كني كه بعدها به گذشته ات كه مي نگري افسوسي برايت باقي نماند و به

ياد داشته باش كه:"خيلي زود دير مي شود"

با ياد او كه مهربان ترين مهربانان است سال جديد را آغاز كن و از او بخواه:

                                                                                          

                                                                                            "حول حالنا الا احسن الحال"

 

نوشته شده در جمعه 30 اسفند1387ساعت 23 توسط ღوفاღ| |

 

 

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم

 

همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

 

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم

 

شدم آن عاشق دیوانه که بودم

 

در نهان خانه ی قلبم گل یاد تو درخشید

 

باغ صد خاطره خندید،عطر صد خاطره پیچید

 

یادم آمد که شبی باهم از آن کوچه گذشتیم

 

پر گشودیم و در آن خلوت دل خواسته گشتیم

 

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم

 

تو،همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت

 

من همه،محو تماشای نگاهت

 

آسمان صاف و شب آرام

 

بخت خندان و زمان رام

 

خوشه ی ماه فرو ریخته در آب

 

شاخه ها دست بر آورده به مهتاب

 

شب و صحرا و گل و سنگ

 

همه دل داده به آواز شباهنگ

 

یادم آمد، تو به من گفتی :

 

(( از این عشق حذر کن!

 

لحظه ای چند بر این آب نظر کن

 

آب، آیینه ی عشق گذران است

 

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است

 

باش فردا ، که دلت با دگران است !

 

تا فراموش کنی ، چندی از این شهر سفر کن!))

 

با تو گفتم :((حذر از عشق! ندانم

 

سفر از پیش تو هرگز نتوانم! نتوانم!

 

روز اول که دل من به تمنای تو پر زد

 

چون کبوتر، لب بام تو نشستم

 

تو به من سنگ زدی،من نه رمیدم ،نه گسستم...))

 

باز گفتم که:(( تو صیادی و من آهوی دشتم

 

تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم

 

حذر از عشق ندانم ، نتوانم !))

 

اشکی از شاخه فرو ریخت

 

مرغ شب،ناله ی تلخی زد و بگریخت...

 

اشک در چشم تو لرزید،

 

ماه، بر عشق تو خندید

 

یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم

 

پای در دامن اندوه کشیدم

 

نه گسستم ، نه رمیدم

 

رفت در ظلمت غم،آن شب و شب های دگر هم،

 

نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم،

 

نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم...

 

بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم !

 

                                                                               " فریدومشیری"       

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه 6 بهمن1387ساعت 12 توسط ღوفاღ| |

سلام دوستای گلم

 

امروز واسه من یه کمی با روزای دیگه متفاوته .....

 

البته نه خیلی زیاد ... ولی ...

 

امروز تولدمه.....

 

چقدر زود گذشت....انگار همین دیروز بود که تازه راه می رفتم،

 

تازه حرف می زدم،تازه می خوندم و می نوشتم ....ولی الان........

 

یادش بخیر....

 

 

 

عکس دختر و پسر کارتونی

 

اینم کیک تولد

 

اینو گذاشتم کیک نخورده نرین . من که خودم عاشق کاکائو ام . ولی شما رو

 

نمی دونم!؟

 

 

 

نوشته شده در جمعه 6 دی1387ساعت 0 توسط ღوفاღ| |

 

 

 

 

با خودم فکر می کردم تحقق رویاهایم غیر ممکن است.

 

اما خدا گفت : (( هر چیزی ممکن است. ))

 

گم شده بودم ، گیج بودم ، فکر می کردم هیچ وقت جوابی نخواهم یافت.

 

اما خدا گفت : (( من هدایتت می کنم.))

 

خودم را باختم ، فکر می کردم نمی توانم از عهده اش بر آیم.

 

اما خدا گفت : (( تو از عهده هر کاری بر می آیی.))

 

غمگین بودم ، احساس کردم زیر کوهی از نا امیدی گیر افتاده ام.

 

اما خدا گفت : (( غم هایت را روی شانه های من بریز.))

 

فکر می کردم نمی توانم ، من باهوش نیستم.

 

اما خدا گفت : (( من به تو خرد لازم را می دهم.))

 

بار گناهانم رنجم می داد ، برای کارهای بدی که انجام داده بودم از خود عصبانی بودم.

 

اما خدا گفت : (( من تو را می بخشم. ))

 

از خودم بدم می آمد.فکر می کردم هیچ کس مرا دوست ندارد.

 

اما خدا گفت : (( من به تو عشق می ورزم. ))

 

گریه می کردم ، زیرا تنها بودم.

 

اما خدا گفت : (( من همیشه با تو  خواهم بود ...))

 

نوشته شده در پنجشنبه 7 آذر1387ساعت 11 توسط ღوفاღ| |

 

می دانم آنقدر بد کرده ام که دیگر شاید نظری بر من نیندازی

 

آنقدر حقیر شده ام که دیگر بنده ای حسابم نکنی

 

خدای من قلبم یخ زده بود و شاید گرمای نور توست که دوباره بر آن اثرکرده

 

آنقدرحقیرم که برای خواهش از درگاهت جراءت نگاه کردن به آسمان را ندارم

 

می دانم بد کردم .می دانم می دانم

 

آفریدی مارا و آموختی عاشق باشیم

 

عاشق و لایق. عاشق بودم ولی لایق نبودم

 

خدایا سرخورده ام و محزون

 

می دانم هیچ چیز نمی دانم

 

نه از دوست داشتن سر در می آورم

 

و نه مفهوم واقعی عشق را می دانم 

 

بی بهانه می گریم، با بهانه فریاد می زنم

 

بی ریا و ملتمس از تو می خواهم نجاتم دهی

 

که مرا ببخشایی و بر من خرده مگیری

 

می دانم بنده کوچک و بی پناهت پناهگاهی جز آغوش خداوندی ندارد

 

او را از خود طرد مکن

 

نوشته شده در پنجشنبه 9 آبان1387ساعت 10 توسط ღوفاღ| |

 

قطار می رود...

 

تو می روی...

 

تمام ایستگاه می رود...

 

ومن چقدر ساده ام

 

که سالهای سال

 

در انتظار تو

 

کنار این قطار رفته ایستاده ام

 

و همچنان

 

به نرده های ایستگاه رفته

 

تکیه داده ام!

 

 

 بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar20.sub.ir

 

به عشق گفتم:تا تورو دارم تنها نيستم منو تنها گذاشت

 

ورفت... به احساس گفتم: تا تورو دارم تنها نيستم 

 

منوتنها گذاشت و رفت... به وفا گفتم:تا تورو دارم

 

تنها نيستم اونم منو تنها گذاشت و رفت... ولي وقتي

 

به تنهايي گفتم:تا تورو دارم تنها نيستم موند و همدم و

 

مونسم شد .

 

نوشته شده در شنبه 16 شهریور1387ساعت 16 توسط ღوفاღ| |

روزی مردی خواب عجیبی دید او دید که پیش فرشته هاست و به کارهای

آن هانگاه میکند. هنگام ورود دسته بزرگی از فرشتگان را دید که سخت

مشغول کارندو تند تندنامه هایی را که توسط پیک ها از زمین می رسند.

باز میکنند و آن ها را داخل جعبه میگذارند.

مرداز فرشته ای پرسید شما چه کار میکنید؟

فرشته در حالی که داشت نامه ای را باز میکرد. گفت:

این جا بخش دریافت است

ودعاها و تقاضاهای مردم از خداوند را تحویل میگیریم.

مرد کمی جلوتر رفت باز تعدادی از فرشتگان را دید که کاغذهایی را داخل

پاکت میگذارند و ان ها را توسط پیک هایی به زمین میفرستند: مرد پرسید

شماها چکارمیکنید؟

یکی از فرشتگان با عجله گفت: این جا بخش ارسال است ما الطاف و رحمت

های خداوندی را برای بندگان می فرستیم.مرد کمی جلوتر رفت و دیدیک

فرشته ی بیکارنشسته است مرد با تعحب از فرشته پرسید شما چرا

بیکارید؟                      

فرشته جواب داد : این جا بخش تصدیق جواب است مردمی که دعاهایشان

مستجاب شده باید جواب بفرستند ولی عده بسیار کمی جواب میدهند.

 مرد از فرشته پرسید: مردم چگونه میتوانند جواب بفرستند؟

 فرشته پاسخ داد: بسیار ساده فقط کافی است بگویند: خدایا شکرت!

 

نوشته شده در چهارشنبه 6 شهریور1387ساعت 11 توسط ღوفاღ| |

خوش به حال آسمون كه هر وقت دلش بگیره بی بهونه می باره

... به كسی توجه نمی كنه ... از كسی خجالت نمی كشه ...

می باره و می باره و ... اینقدر می باره تا آبی شه ... ‌آفتابی شه !!

کاش ... کاش می شد مثل آسمون بود ... كاش می شد وقتی

دلت گرفت اونقدر بباری تا بالاخره آفتابی شی ...

بعدش هم انگار نه انگار كه بارشی بوده

 

نوشته شده در سه شنبه 22 مرداد1387ساعت 18 توسط ღوفاღ| |


 جلسه محاكمه عشق بود

 

و قاضي عقل

 

و عشق محكوم به تبعيد به دورترين نقطه مغز شده بود

 

يعني فراموشي

 

قلب تقاضاي عفو عشق را داشت



ولي همه اعضا با او مخالف بودند

 

قلب شروع كرد به طرفداري از عشق

 

آهاي چشم مگر تو نبودي كه هر روز آرزوي ديدن اونو داشتي

 

اي گوش مگر تو نبودي كه در آرزوي شنيدن صدايش بودي

 

و شما پاها كه هميشه آماده رفتن به سويش بوديد

 

چرا اينچنين با او مخالفيد؟

 

همه اعضا روي برگرداندند و به نشانه اعتراض جلسه را ترك كردند

 

تنها عقل و قلب در جلسه ماندند

 

عقل گفت :ديدي قلب همه از عشق بيزارند

 

ولي من متحيرم كه با وجودي كه عشق بيشتر از همه تو را آزرده

 

چرا هنوز از او حمايت ميكني !؟

 

قلب ناليد:كه من بدون وجود عشق ديگر نخواهم بود

 

و تنها تكه گوشتي هستم كه هر ثانيه كار ثانيه قبل را تكرار ميكند

 

و فقط با عشق ميتوانم يك قلب واقعي باشم

 

پس من هميشه از او حمايت خواهم كرد حتي اگر نابود شوم

 

..

نوشته شده در سه شنبه 15 مرداد1387ساعت 16 توسط ღوفاღ| |

 

 

در تنهایی خود لحظه ها را برایت گریه کردم

 

در بی کسیم برای تو که همه کسم بودی گریه کردم

 

درحال خندیدن بودم که به یاد خنده های تلخ و سردت گریه کردم

 

درحین دویدن در کوچه های زندگی بودم که ناگاه به یاد لحظه هایی

 

که بودی و اکنون نیستی ایستادم و آرام آرام گریه کردم

 

ولی اکنون می خندم،آری می خندم به تمام لحظه های بچه گانه ای

 

که به خاطرت اشکهایم را قربانی کردم.....

 

نوشته شده در دوشنبه 14 مرداد1387ساعت 14 توسط ღوفاღ| |

 

  آرزوی عزیزم شکفتنت مبارک

 

نوشته شده در سه شنبه 8 مرداد1387ساعت 12 توسط ღوفاღ| |

 

در گوشه ای از این دنیادختری زندگی می کرد که نابینا بود.سرنوشت پسری

را سر راه او قرار داد و آن دو دلباخته هم شدند.اما دخترک همیشه

می گفت:اگرمن می توانستم دنیای اطرافم را ببینم،

اگر من می توانستم تو را ببینم همیشه با تو می ماندم و هرگز بین ما جدایی

وجود نداشت اما چه کنم که نمی توانم.روزی شخصی پیدا شد و چشمانش

را به آن دختر داد.وقتی او بینایی اش را به دست آورد متوجه شد کسی که

در این مدت عاشقش بوده نابیناست.به همین دلیل به او گفت:من نمی توانم

با تو که مرا نمی بینی زندگی کنم!

پسرک بسیار ناراحت شد. لبخندی تلخ به او زد و گفت :

"پس مراقب چشای من باش...."

نوشته شده در یکشنبه 6 مرداد1387ساعت 17 توسط ღوفاღ| |

 

آنگاه که غرور کسی را له می کنی،

 

آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی،

 

آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی،

 

 آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری ،

 

آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی،

 

آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری ،

 

 می خواهم بدانم،

 

دستانت را بسوی کدام آسمان دراز می کنی

 

تا برای خوشبختی خودت دعا کنی؟

 

. بسوی کدام قبله نماز می گزاری که دیگران نگزارده اند

 

نوشته شده در جمعه 4 مرداد1387ساعت 17 توسط ღوفاღ| |

 

 

 

 

نرسیده به درخت

 

کوچه باغیست که از خواب خدا سبز تر است

 

و در آن عشق به اندازه پرهای صداقت آبی است

 

می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ سر به در می آرد

 

پس به سمت گل تنهایی می پیچی

 

دو قدم مانده به گل

 

پای فواره جاوید اساطیر زمین می مانی

 

و تو را ترسی شفاف فرا می گیرد

 

در صمیمیت سیال فضا خش خشی می شنوی

 

کودکی می بینی

 

رفته از کاج بلندی بالا،جوجه بردارد از لانه نور

 

واز او می پرسی "خانه دوست کجاست؟ "

 

                                                         سهراب سپهری

 

نوشته شده در چهارشنبه 2 مرداد1387ساعت 13 توسط ღوفاღ| |


Design By : Night Skin